|
آنقدر بلندی
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 1:32 توسط سوته دل |
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان كه بايدند نه بايدها مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خوانم عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم باشد براي روز مبادا اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست اما كسي چه مي داند شايد امروز نيز روز مبادا باشد وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان كه بايدند نه بايدها هر روز بي تو روز مباداست + نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 0:36 توسط سوته دل |
نمی بازم به بی رنگی ، به کوه و معبر سنگی به پاییز و غروب عصر دلتنگی نمی بازم نمی سازم من خاکی ، سرایی با دل شاکی توو دنیایی که خالی مونده از خاکی نمی سازم اگر باید ببازم من ، به چشمای تو می بازم که باختم من اگر باید بسازم ، کلبه عشقُ توو دستای تو می سازم که ساختم من اگر باید ببازم من ، به گرمای نفسهای تو می بازم که باختم من اگر باید بسازم ، پیکر عشقُ توو دنیای تو می سازم که ساختم من نیازم را بده پاسخ که دلگیرم اسیر وسوسه های نفس گیرم نگاهم کردی و بستی به زنجیرم نگیر از من نگاهت رو که می میرم + نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 12:12 توسط سوته دل |
نمی دانم آغاز این ترانهء مبهم بر کدام گلبرگ نوشته بود و پایانش در کجایِ این خاکِ منتظر گم خواهد شد فقط می دانم که آمدم. بر خشتی خام و بی آینه و دارم نام ترا می نویسم ترا که می گویند بر هیچ گلبرگی آغاز نشدی و هیچ خاکی در انتظارِ تو نیست و من از تو تنها نامت را می دانم که در آن تکرار می شوم و در تکرار آن به جایی نمی رسم راستی رسیدن یعنی چه ؟ آیا این خشت خود آینه دارِ پنهانِ من نبوده است ؟ + نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388 23:31 توسط سوته دل |
می هراسم از آرزو داشتن برای تو می هراسم شاید شاید آنچه را که من برای خودم می خواهم آن نباشد که تو برای خودت می خواهی می دانی ، تمامی وسعت این وسوسه از سرزمین من است از این زمان کوچک تردید که در آن خوشبختی ترانه ای بود و همه از بَر می کردیم یادت می آید ؟! همان خاطره مکرری که با تبسم چشمان تو همراه است نگاه کن ... بهتر آن است که از تو بپرسم چگونه ترا دوست بدارم ...؟ + نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388 18:47 توسط سوته دل |
می خواستم بهت بگم چقد پریشونم دیدم خودخواهیِ ، دیدم نمی تونم تحمل می کنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی به شرطی بشنوم دنیات آرومه که دوسش داری از چشمات معلومه یکی اونجاس شبیه من یه دیوونه که بیشتر از خودم قَدرِتُ می دونه چی کار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم تو می خندی چه شیرینِ گذشتن تازه می فهمم ، تازه می فهمم تو رو می خوام ، تموم زندگیم اینه دارم میرم ته دیوونگیم اینه نمی رسه به تو حتی صدای من تو خوشبختی همین بسه برای من + نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388 12:14 توسط سوته دل |
منم کلاغ قار قاری خسته ام از در به دری ساده بگم عاشق شدم بهم می گن حق نداری بهم می گن پرت سیاهِ همیشه قار قارت به راهِ واسه تو که سکه نداری عاشق شدن یه جور گناهِ بهم می گن بی اعتباری تو حق دوست داشتن نداری دور شو از این شهر و سفر کن اینجا دیگه کاری نداری درسته من پرم سیاس اما دلم بی انتهاس درسته آوازم بدِ آی آدما حق با شماس لعنت به این دوره زمون ارزشمون به سکه مون پر سیاه جرم منِ آهای کلاغ آواز نخون دلت رو بردار و برو پول نداری ، پرت سیاس کجاش به تو عاشق شدن اینجا جای بزرگتراس + نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388 11:28 توسط سوته دل |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 10:42 توسط سوته دل |
تکیه به شونه هام نکن من از خودت خسته ترم ما به هم نمی رسیم بسه دیگه بذار برم من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها نه بردهء حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها توو این دو روز زندگی شبیه من فراوونه یه لحظه چشماتُ ببند گذشتن از من آسونه + نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388 13:27 توسط سوته دل |
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 18:50 توسط سوته دل |
تنها با گلها گویم غمها را چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم نه کسی آید ، نه کسی خواند ز نگاهم هرگز راز من بشنو امشب غم پنهانم که سخنها گوید ساز من تو ندانی تنها، همه شب با گلها سخن دل را می گویم من چو نسیمی یارم بوزد در بستان ، همه گلها را می بویم من تنها با گلها گویم غمها را چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم چون ابری سرگردان می گرید چشم من در تنهایی ای روز شادیهام کی باز آیی امشب حال مرا تو نمی دانی از چشمم غم دل تو نمی خوانی تنها با گلها گویم غمها را چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 12:43 توسط سوته دل |
تا زنده هستید دل خود را زنده و شاداب نگهدارید . فرصت برای دلتنگی ومرگ بسیار زیاد است . + نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 0:54 توسط سوته دل |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 22:47 توسط سوته دل |
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم گریه غرورمُ به هم می زنه مرد برای هضم دلتنگیاش گریه نمی کنه ، قدم می زنه گریه نمی کنم نه اینکه خوبم نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم یه اتفاق نصفه نیمه ام که یهو میون زندگی افتادم یه ماجرای تلخ ناگزیرم یه کهکشونم ولی بی ستاره یه قهوه که هر چی شکر بریزی بازم همون تلخی نابُ داره اگه یکی باشه منُ بفهمه براش غرورمُ به هم می زنم گریه که سهلِ ، زیر چتر شونش تا آخر دنیا قدم می زنم + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 1:24 توسط سوته دل |
يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد راهي نروم که بيراه باشد خطي ننويسم که آزار دهد يادم باشد که روز و روزگار خوش است همه چيز رو به راه و بر وفق مراد است تنها دل ما، دل نيست! يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم. يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند... يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان يادم باشد زندگي را دوست دارم... يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم. يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانهء دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد. يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود... يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم يادم باشد زنده ام + نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 23:48 توسط سوته دل |
|